خرید بک لینک
نتیجه میگیریم که بعد از مهاجرت ناگهان در هیچ کتگوریای نمیگنجی، اگر با یک ایدئولوژی شل و ول ولی حاضر و قابل لمس هجرت کرده باشی. سختتر از همیشه میشه، اگر دوست نداشته باشی مدام زیرنویس بذاری برای عملکرد و باورهات، و اگر نخوای نماینده طیفی باشی که ظاهراً یا دروناً شبیه تو هستند. حقیقت موضوع اینه که این بکگراند و باور ذهنی در تمام دوران زندگی باعث شده یک پات اینور جوی آب باشه و یک پا هم، اون سمت. جوری که هیچوقت نتونستی جفتپا بایستی. بعد از مهاجرت این جوی، گشادتر میشه. تو هم بالطبع باید گشادتر راه بری. تو حالا نه خیلی خیلی معتقدی نه خیلی خیلی نامعتقد. نه خیلی خیلی مسلمونی نه خیلی خیلی بیمذهب. نه خیلی خیلی مطلعی از منطق پشت باورهات و نه خیلی خیلی پرتی از همه چیز. نه خیلی خیلی ایرانی هستی و نه خیلی خیلی غیرایرانی. نه خیلی خیلی ناسیونالیستی و نه خیلی خیلی رها از اخبار. نه خیلی خیلی تو بند اخلاقیات غربی هستی و نه خیلی خیلی گیر رفتارهای ایرانیت. نه خیلی خیلی اپنمایندی و نه خیلی خیلی محدود به استیگماهای معمول. نه میتونی تعارف کردن رو بگذاری کنار و نه منطق پشت پاسخ های معمول رو. نه یک پارتنر بی باور و هیچچیز برات مناسبه و نه یک فرد سفت و محکم. نه انقدر خوبی که تو جامعه مسلمونها به عنوان یک فرد معتقد پذیرفته بشی و نه انقدر رهایی که تو جامعه آزادهها استقبال خاصی ازت صورت بگیره. از هیچکدومشون هیچ "آفرین"ای نمیگیری و انگار که به هر دوشون هم یک توضیح مفصل بدهکاری. عین ملات بین لایههای آجری دیوار، همیشه اون "لا" گیری و تحت فشار. یک توناژ همیشه خاکستری میشی تو طیف وسیع رنگهای رو پالت. آویزهای شالت تا ابد میخ شدن به اون ژنوم ایرانی، به اون ارزشهای خانوادگی، به ا

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: پنجشنبه 2 تير 1401 ساعت: 4:30

اِل، دستیار یکی از استادتمامهای دانشگاه پارسالم بود. پزشک عمومیای که بعدتر وارد حیطه ریسرچ شد تا ببیند آکادمیا چه شکلیست (بعدتر که صمیمیتر شدیم، علناً اعلام کرد که هیچ عن خاصی خیرات نمیکنند آنجا بهنظرش و حالا باز ما بچه مچهها خوشمان میآید از وجهات متفاوتش، بحث دیگریست). اِل هم مثل بقیه دستیارها و استادهای دانشگاه ما و استادهای دانشگاههای دیگر و مهندسین و کارمندان و عامه آن جامعه و جوامع مشابه، در اغلب مسیرهای هر روزهاش، با دوچرخه تردد میکرد. انگ نبود، عار نبود، دور از انتظار هم راستش نبود حتی. انگار یک روز که این عزیز داشته سریع و تند رکاب میزده که به موقع برسد به کلاس ما، از دو کیلومتری یک ماشینی را میبیند که عمداً یا ناخواسته پارک شده وسط مسیر دوچرخه کنار اتوبان. اگر شرایط مشابه را تجربه کرده باشی میدانی که این حرکت در شهر تپهای که پر از سراشیبی و سربالاییست و مسیر دوچرخهاش با مسیر اتوبوسهای دوطبقهاش ده سانتیمتر فاصله دارند و خیلی اوقات ممکن است زمین از باران خیس باشد یا آسمانش پر از مه، حرکت سم و خطرناکیست. دکتر هم بنا بر وظیفه اجتماعی، دوچرخه را میزند کنار و از این ماشین عکس میگیرد. بعد میرود روی توییتر و این عکس را پست میکند و پلیس را منشن میکند که حواستان را جمع نظم جامعه کنید. باز دوباره فردایش هم که این اتفاق میفتد، دوستمان یک عکس جدید پست میکند. و روز سوم هم حتی. راستش حالا دقیق نمیدانم آخر داستان چه شد و پلیس چه کار کرد (چون خارجها هم حتی با هم فرق دارند)، ولی یک روز این موضوع را با آب و تاب برایم تعریف کرد و تمام که شد، حس میکردم یک کجخند یا شاید هم تلخخند بیاختیار نشسته پایین صورتم. تماماً و سر تا پای این حرکت برای ناخودآگاه من ایرانی،

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: پنجشنبه 2 تير 1401 ساعت: 4:30

صفحه بندی